X
تبلیغات
کلی مطلب باحال با یه نویسنده باحال!!

کلی مطلب باحال با یه نویسنده باحال!!

همه چی!!!!!!!!

الهه ی ناز

باز ای الهه ی ناز

با دل من بساز

کین غم جان گداز

برود ز برم

گر دل من نیاسود

از گناه تو بود

بیا تا ز سر گنهت گذرم

باز میکنم دست یاری به سویت دراز

بیا تا غم خود را با راز و نیاز

زخاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت دلم را هدف 

به خدا همچو مرغ پر شور و شعف به سویت بپرم

ان که او به غمت دل بندد چون من کیست؟

ناز تو بیش از این بهر چیست؟

تو الهه ی نازی در بزمم بنشین

من تو را وفادارم بیا که جز این

نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر

به خدا اگر از من نگیری خبر

نیابی اثرم

(تقدیم به الهه ی نازم)



+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:23  توسط soha  | 

سها اومده!

سلااااااااااااااااام

چططططططططططططططورین یا نه؟

من که چطورم!

ههههههههههههههه!

البته خیلیم چه طور نیستم

جاتون خالی!!!اااا نه ببخشید چشمتون روز بد نبینه

چهارشنیه ساعتای نه شب رفتم بخوابم

ساعت ۱۲بامداد!بیدار شدم اومدم برم اب بخورم...

وای که از دست این ابجی...

داشت از گوشیم شارژ کش میرفت قلب منم ضعیف

این و دیدم نزدیک بود سکته کنم!!!!!!

حالا دوباره خوابیدم یه خواب دیدم خفن وحشتناک بود

که کلا نشد دیگه بخوابم

اینا شدن یک و دو

سومیشم که از همه بد تر که مسموم شدیم رفت!

خلاصه کله صبح رفتیم سرم زدیم و بر گشتیم

دیشب هم اصلا حواسم نبود سالاد خوردم(نباید خیار بخورم)

این شد که امروزم دوباره حالم بد شد

مامی مجبور شد بیاد مدرسه دنبالم

وقتی تو بلند گو گفتن من با وسایل بر م با یه خنده خبیث از بچه ها خداحافظی کردم و اومدم

یه لیوان عرق چهل گیاه هم رفتم بالا جاتون خالی

کلی کیف داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ایشالا که بهتر بشم حالا!!!!!!!

فعلا بابای.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 11:24  توسط soha  | 

میدونم نمیای

گلکم سلام

میدونم هیچ وقت به این صفحه نمیای

میخواستم حرفمو بت بگم

بت گفته بودم وقتی بری میگم

اما وقتی که جرئت گفتن و پیدا کردم دی دیر شده بود

اومدم اینجا تا بهت بگم

میخوام بگم غمی که میگفتی توی چشمام میبینی مال چیه

عزیزم گلم غمم به خاطر توئه

اخه خیلی از هم دور شدیم

اخه دیگه تو اون ادم سابق نیستی

یه جور خاص نه عاشقونه نه معمولی دوست دارم و داشتم و خواهم داشت

که به خاطر این دوست داشتن خیلی کارا کردم

از عشقم از همه ی زندگیم از دلیل نفسهام گذشتم تا خندتو ببینم

از هر کسی هر حرفی به خاطر دوستی با تو شنیدم

جلوی هر کسی خرد شدم

با گریه هات گریه کردم

به یادت خندیدم

توی اوج تنهاییهات همیشه فوفو پیشت بود

یادته سرتو میذاشتی رو شونه هام گریه میکردی؟

محکم بغلت میکردم

تو گوشت میگفتم تا من هستم گریه نکن؟

اروم مثل گهواره تکونت میدادم تا اروم شی؟

یادته تو گوشت میگفتم دوست دارم؟

بادته توی چشات خیره شدم و چی بهت گفتم؟

یادته باهام چی کار کردی؟

یادته چه جوری تمام شب رو زیر بارون گریه کردم؟

بهونتو یادته؟

یادته گفتی نمیتونی به خواهشی که ازت شده نه بگی؟

پس چه طوری به من نه گفتی؟

چه طوری تونستی با گریم بخندی؟

چطوری تونستی فراموشم کنی؟

چطوری تونستی بگی ازم فرار میکنی؟

چطوری تونستی خردم کنی؟

حالا میفهمی غم توی نگام مال چیه؟

حالا میفهمی چرا فوفو با جمع میخنده و چشاش گریه میکنه؟

به خاطر اینکه دی مجبور نباشی ازم فرار گنی

به خاطر اینکه دی مجبور نباشی به خاطرم ناراحت باشی

یه ناراحتیه دروغین

از تو به خاطره خودت گذشتم...

از مهم ترین چیزم توی دنیام تا الان...

انقدر دوست دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 21:6  توسط soha  | 

بهترین یا بدترین؟

اولش همه چی عالی بود

اما بعدش...

خیلی وقت بود که اینطوری نشده بودم

اما دوباره...

هر کی بهم نگاه میکنه میگه یه غمی توی عمق چشاته!

با چشمام بهشون میگم غمم چیه

اما هیچ کس نمیفهمه دل کوچیکم داره چی میگه!

منم نمیفهمم چرا این اتفاق افتاد...

این حق من نبود...

نباید اینطوری میشد...

کاشکی میتونستم زمان رو به عقب برگردونم!

...

...

...

...

...

...

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 15:37  توسط soha  | 

اولین پست

سسسسسسلاااام

چطورین؟ خوفین؟

امسال که متنا خیلی تکراری و قدیمی بودن فقط با همه وجودم بهتون میگم

سال نو مبااااارک

امممیدوارم که لحظه لحظه این سال خوش بختی رو حس کنین

من که تا اینجاش خییییییلی برام خوب بوده

جاتون اینجا خالیه...

شمام جای من و تو لحظه هاتون خالی کنید

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 19:53  توسط soha  | 

سلام...

سلاااااااااااام

ببخشیییییییییییید چند وقت اصلا نتونستم بیام و مطلب بزارم

از همه دوستان معذرت میخواهم.

خوب خوب خوب...

نیدونین چه شدههههه

اینقدر خر کیفم...

واسه مسابقه انشا نویسی مرحله اول رو قبول شدم

که دقیقا همون انشا روباتم که چند پست قبل هست رو داده بودم

واسه مرحله دوم هم امتحان دادم

دعا کنید که قبول شم...

راستیییییی چه خخخخخبر از خریدای عید؟

من که حسسسسسسسسابی خوشحالم کلللیم خرید کردم

امسال عید رو خیییییییییییییییلی دوست دارم

اخ جوووووووونمی جون

دو هفته دیگه این موقع گرگان پیش رهامممممممممممممم

اااااااااااایوللللللللل!

امیدوارم به همممممممممممممتون خوش بگذره

من که یه حسی بهم میگه امسال خیییییییییییلی تووووپپپپپپپپپه!

قول میدم تا دو سه روز دیگه با یه اپ توووووووووپپپپپپپ بررررگردمممممم

فعلا بابای!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 15:40  توسط soha  | 

جی جی جی جینگ...

(اتوسا جان ایدیتو برام بفرست تا بتونم باهات حرف بزنم من هیچ دسترسی ای بهت ندارم که بتونم حرفام رو بهت بگم)


سلاااااااااااااام

چطول مطولین؟

من که عااااااااااااااااااالی نیدونین چه برفی میااااااااااااااااااااااااااد

اینقدر شدید بود که امروز تعطیل بودیم(سوز به دلتون)

جاتون خالی اینقد باحاله همه میرن بازی

تو خیابون همه هی میخورن زمین کلی میخندیم هههههههههه

دیشب یه پسره جلو پام خورد زمین کلی بهش خندیدم

خودش هم مرده بود از خنده عین این هاج و واجا به دوستش میگه خوردم زمین(اره خوردی زمین)

راستییییییییییی با خریدای عید چطورین؟

من که کلی حال میکنم...

جاتون خالی رفتم تراوین عضو شدم دو روز بعدشم ناتارا ریختن حمله کردن:ا

کلی حال میده اونجا تو یه اتحاد عضوم که

امپراطورش اینجوریه(:<

ملکش اینجوریه(::

اعضاش اینجورین <-:

منم اون وسط اینجوریم(-

یه دهکده هم کنارم هست انگار فعال نیست 8 دقیقه راهه منم در روز 10 بار غارتش میکنم!!!!!!b

الانم اینجوریم:D

شمام حتما الان اینجوری این(-i

پس برین لالا

بوس بوس بای

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 21:39  توسط soha  | 

کارنامه

هههههه سلااااااااااااام

خوشششششششحاللللللمممممممم

کارنامه ها رو دادن!!!!!!!!!!!

از دست زراست گرفتمش:دی

شدم19/82

و بدین افتخار

بنده که گل گلاب مامی و اجی شدم...

امشب کهرفتم طرقبه...

رفتیم واسه اجیم ترشک بگیریم(الان میگین خوب چه ربطی به کارنامم داره...)

داشتم میگفتیم وقتی داشتیم میرفتیم

یه دفعه اجیم دید من پیشش نیستم

برگشت گفت سهااااا

دید من ماتم برده...

(ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 21:44  توسط soha  | 

پریا

سسسسسسلااااام

چطور مطورین؟

وای نمیدونین بعد از دوسال که دنبال یه شعری بودم

به لطف یکی از دوستان که پیشنهاد شعر از استاد احمد شاملو رو داده بودن

پیداش کردممممم

خییییییییییلی شعرش خوشمله

بدوین برین بخونین(یه کوچولو طولانی ولی اگه بخونین پشیمون نمیشین.ارزشش رو داره)

.

.

.

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

گيس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

(ادامه مطلب...)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 15:25  توسط soha  | 

عجیب ترین جمله در زبان اینگلیسی!



این جمله با کلمه ای یک حرفی آغاز می شود٬ کلمه دوم دو حرفیست٬‌ چهارم چهار حرفی... تا بیستمین کلمه بیست حرفی
نویسنده این جمله یا مغز دستور زبان بوده یا بی کار:


I do not know where family doctors acquired illegibly perplexing handwriting nevertheless, extraordinary pharmaceutical intellectuality counterbalancing indecipherability, transcendentalizes intercommunications incomprehensiblenes s

ترجمه جمله:
نمیدانم این دكترهای خانواده گی این دست خطهای گیج کننده را از کجا کسب میکنند.با این حال سواد پزشکی انها غیر قابل کشف بودن این دست خط ها را جبران کرده و بر غیر قابل کشف بودن انها ( دست خط ) برتری میجوید.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 19:41  توسط soha  | 

سها خانومی...

سسسسسسسسلاااام

چطول مطولین؟

خوفین؟

من خوووووفه خوفم

میدونی چرا؟

د نیدونین دیگه...

(بدوین برین تو ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 14:39  توسط soha  | 

امروز

سلام سلام سلام

خوبین؟

من که عالیییییییی

خیلی وقت بود براتون از روزام ننوشته بودمااااا

خوب امروز حسسسسسابی حرف دارم

امروز برف اومد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 11:6  توسط soha  | 

!!!

هر کس بد ما به خلق گويد

ما صورت او نمي خراشيم

ما خوبي او به خلق گوييم

تا هر دو دروغ گفته باشيم!

                                 

                                        «دکتر شريعتي»


!!!!!!!!!!اااااااااااااااایول کتر شرعتی

...من که خییییلی خوشم اومد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11:12  توسط soha  | 

broken angel

http://www.theangelwhispers.org/yahoo_site_admin/assets/images/AngelPray88.339131529_std.jpg

I’m so lonely, broken angel
I’m so lonely, listen to my heart

من … دوست دارم
به چشمِ من …گریه نده
نه نمیتونم
بدونِ تو … حالم بده

I’m so lonely, broken angel
I’m so lonely, listen to my heart

One n’ only, broken angel
Come n’ save me, before I fall apart

تو هر جا که باشی…کنارتم
تا آخرش…دیوونتم
تو…تو نمیدونی
که جونمی….برگرد پیشم


I’m so lonely, broken angel


I’m so lonely, listen to my heart

One n’ only, broken angel
Come n’ save, before I fall apart

لالا لیلی…لالا لیلی….لالا لالالا

I’m so lone

ly, broken angel
I’m so lonely, listen to my heart

One n’ only, broken angel
Come n’ sav

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 16:11  توسط soha  | 

شب یلدا...

سلااااااااام

خوب خوب امشب شب یلداس دیگه

هر کی اومد و این پست رو خوند بگه که با شنیدن کلمه یلدا اولین چیزی که به ذهنش میاد چیه؟

خود گلم یاد هندونه میافتم:D

راستش از این جمله ی کلیشه اییه شب یلدا مبارک متنفرم

پس...

به یاد بچگیها و شب یلدا و این حرفا

برین تو ادامه مطلب...;)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 16:23  توسط soha  | 

کلینیک خدا...

 به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: 

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .

جمله نهایی :  عيب کار اينجاست که من  '' آنچه هستم ''  را  با   '' آنچه بايد باشم ''  اشتباه مي کنم ،    خيال ميکنم  آنچه  بايد  باشم  هستم،   در حاليکه  آنچه  هستم نبايد  باشم .  

   زنده یاد احمد شاملو

 

(این مطلب رو یکی از دوستان فرستاده بودن به نظرم زیبا بود برای شما هم گذاشتم)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 18:50  توسط soha  | 

ربات...

برای فردا باید یه انشا مینوشتم با موضوع اینکه اگه یه ربات داشتی چه برنامه هایی مینوشتی روش و من این انشائ رو نوشتم...

امیدوارم ازش لذت ببرید

(ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 20:35  توسط soha  | 

تسلیت...

سلام سلام سلام

خوب همونطوری که هممون میدونیم امروز اولین روز از ماه مبارک محرمه

این شب ها رو به همه تسلیت میگم

امیدوارم بتونین از برکت این ایام یا همون انرژی مثبت خودمون بهره مند شین...

عزاداریتون قبول درگاه حق باشه

شاید از اون دسته ادمایی باشی که اهل این حرفا نیستی

و الان که میخونی فک میکنی من یه دختر چادریم و بابام شیخه و این حرفا

ولی نه

شاید خیلی هاتون ایمان ظاهریه خییییییییلی قوی تر از من داشته باشین

درسته که ادمیم که ایمان ظاهری زیادی ندارم

اما شاکرم که ایمن درونیم خیلی قویه

سر چشمه این حرفام ایمان درونیمه...

بازم به همگی تسلیت میگم

تا پست بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 16:7  توسط soha  | 

دعوا

سلام خوفین؟

جاتون خالی امروز...



از خواب پا میشم

یه ربعی وقت هست

اما نمیدونم چرا جا میمونم

مامی عصبیه داد میزنه جیغ میکشه

دعوا میکنه

خودمو نگه میدارم

اما دیگه تحمل نمیکنم

با گریه میرم بیرون

حالم خوب نیست

غزل رو میبرم بیرون

فقط سرمو میزارم رو شونش گریه میکنم

دلداریم میده

دیر شده

میریم سر کلاس

تصمیم میگیرم دیگه بهانه دست مامی ندم که گیر بده

میام خونه

ماشینه مامان نیست

به مامی زنگ میزنم تا اعصابش رو بسنجم

ارومه...

خواهرم که اونم صبح زده بود بیرون یه یادداشت گذاشته

اومده برام غذا پخته بود

اخرشم قربونه خودش رفته بود

ههههههههههه


دوستون دارم

تا پست بعدی بابی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 16:19  توسط soha  | 

ماهی قرمز

میگه میدونستی ماهی قرمز 2 ثانیه حافظه دارند ؟ به جای جواب اره یا نه فکر کردم  ماهی قرمز رو میزاریم تو یک تنگ کوچیک و اون به محض وارد شدن تو تنگ میگه

اوه ! اینجا کجاست ؟! ( دو ثانیه بعد )

اوه اینجا کجا بود؟ ( دو ثانیه بعد )

من اینجا رو میشناسم ؟ ( دو ثانیه بعد)     

اسم من باید ( دو ثانیه بعد )

زن دارم ؟ ( دو ثانیه بعد )

زن گرفتم؟  ( دو ثانیه بعد )

من تو رو میشناسم ؟ ( دو ثانیه بعد )

برام اشنایی ؟ ( دو ثانیه بعد)

تو کی هستی ؟ ( دو ثانیه بعد )

اگر اینا بچه های مان پس من و تو ( دو ثانیه بعد )

میخواستم بگم اگه من و تو با هم ( دو ثانیه بعد )

این عوضی نمیگذاره من حرف   ( دو ثانیه بعد )

حس خوبی ندارم ( دو ثانیه بعد )

فک میکنم هر دو ثانیه همه چی برام ( دو ثانیه بعد )

گفتی اینجا کجاس ؟ ( دو ثانیه بعد )


منبع:

gilaasi.com

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 12:7  توسط soha  | 

مسافرت

سلاااااااااااااااااااااام

من از سفر اووووووووووووومدممممممممم

جااااتون خااااااالی عاااااالی بود

عروسی محححححححححححشر بود

نمیگم خاطراتمو به چند دلیل

اینکه زیادن خسته میشین

قشنگن اه میکشین:دی

وقتی یه چی تعریف میشه خییییلی مسخره میشه

ولی وااااااااااای کرکره خنده و کیف و مسخره بازی بوووووود

عاششششششششقشه تک تک خاطرات این چند روزم

فردا هم رها شون با مامی بزرگم میان

دوسسسسسستون دارم

تا پست بعدی بای

نظر یادتون نره عسیسام


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 16:17  توسط soha  | 

عید قربان

سلاااااااااااااااااااااام

عید قربان

روز دلکندن از وابستگی ها

عید مرگ گوسفندای گوگوری پگوری

روز کباب کردن گوسفندان

روزی که پسر های فامیل میرن تو حیاط کباب میکنن

دخترا تو اتاق سر سفره نون میخورن از گشنگی تا کباب برسه

روزی که عمرا هم کباب بهت برسه

روزی که پسرا تا کبابو برات بیارن یکی یه دونه از هر سیخ میخورن

روزی که پسر کوچیکه خانواده بیاد پیش مامانش بخوره بعد بگه من مردم بره تو حیاطم بخوره

روزی که پپس خاله ادم از پشت شیشه لقمه چرب و چیلیو همچین بخوره که ضعف کنی

بهتم نده...

مباااااااااااااااااااااااااااارک:دی

جاتون خالی امروز کلللللللللللللللی خندیدیم اگه حالشو دارین برین تو ادامه مطلب بخونین

راستی چون دو روز پشت هم اپ کردم پست قبلی رو هم بخونین کوتاهه ارزش خوندن داره(:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 15:38  توسط soha  | 

عروسی...

سلااااااااااااااااااااااام سلااااااااااااام

چطوریییییییییییییییییییین؟

من که عالیم

میدونین برا چی؟

د خوب نمیدونین برا چی دیگه:دی

خوب پس بگین بگو تا منم بگم

گفتین گفتین؟

راستشو بگین

چی دروغ میگین پدر سوخته ها؟

بدم پدر پدر سوختتونو در بیارم

به چه جرئتی دروغ میگین ها؟

:دی

خوب حالا جدی جدی بریم سر اصل مطلب که من به خاطرش خر کیفم:دی

یک شنبه عروسی پسر خالمهههههههههههه

اولین نوه اییه که داماد میشه و کلا ازدواج میکنه

اخییییییی دیگه هممون کم کم ازدواج میکنیم

از هم جدا میشیم

بییییییخیااااااااااااااال من قول میدم تا جایی که بشه به یاد همه باشم و بهشون سر بزنم(:

خلاااااااااااصه که من چهرشنبه صبح میرم گرگااااااااااااااااان

دعا کنین که سالم برم و سالم برگردم(:

واااااااااای خیلی دوست دارم زود تر برم با بچه هااااااا

بعدشم با کلللللللللللللللللی خاطره ی باحال باحال

با دخمل خاله رهی جوووووووووووووونم که نویسنده رهی نامه باشه

مشوق اصلی من و کسی که باعث شد من این وبو بزنم (به افتخارش)

حالا داشتم میگفتم با کللللللللی خاطره باحال با دخی خاله رهی برمیگردمممممممممم

دوسسسسسسسسسسستون دارم

منتظرم باشین که زوووووووووووود میام

ازاونجام شاید براتون اپیدم جیگرا

بابی تا پست بعدییییییییییییییییییییییی:دی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 20:58  توسط soha  | 

عینک

سلااااااااااااام چطورین؟

من که عالیم

البته عایه عالی که نه

اخه...

(بدو برو تو ادامه مطلب بقیرو بخون...)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 12:22  توسط soha  | 

ترسناک ترین داستان دنیا فقط در دوازده کلمه...

اخرین موجود زنده روی کره زمین نشسته بود که ناگهان در زدند...

الان واقعا چه حس بت دست داد وقتی اینو خوندی؟

من که تا یه ربع فقط خشک مونده بودم..

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 21:38  توسط soha  | 

رهگذر و سایه...

انتهای غروب

رهگذر به سایه ای نیمه جان رسید

سایه آهسته گریه می کرد

رهگذر از سایه پرسید : چرا اشک میریزی ؟

سایه با صدای رنجور پاسخ داد :

یک روز صبح زود، که عشق من، شوهرم "ماه" نبود،

خورشید مرا از زیر تنه ی تنها درخت کویر دزدید

و اینجا زیر این دیوار خرابه ، در این خیابانی که هیچ گاه ماه در آن نمی تابد زندانی کرد.

این جا همه عریانیم را می بینند

مرا به فاحشه ای هزار هم خوابه تبدیل کرده

و هرکس به نحوی از من لذت می برد که مرا میازارد.

اما در کویر، فقط من بودم و ماه

سایه ی او بودم و معشوقه اش

لباس شب بر تنم بود.

و به وقت روز آن درخت پیر مرا از هرزه نگاه های خورشید

حفظ می کرد، تا آن که خورشید از حسادت آن درخت بیچاره را خشکاند و

مرا دزدید...

آه چه سرنوشت تلخی پیدا کردم ، بعد از هزاران سال تنها خاطره ای از ماه برای باقی مانده.

و سایه بلند بلند گریه می کرد

گویی اولین بار بود با کسی حرف می زند

...

خورشید غروب کرده بود

رهگذر با سنگی نسبتا بزرگ، دیوار را فرو ریخت و سایه را آزاد کرد

و به همراه سایه به سمت خیابانی گریختند

که درختانش،

                هرگز رنگ شوم خورشید را ندیده اند.


http://www.soozeshemahtab.blogfa.com/)
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 21:0  توسط soha  | 

آفتاب مشود...

این پست یه شعر از دیوان تولدی دیگر از فروغ فرخزاد هست (اولین شعرش)

که من واقعا عاشق این شعرم شاید بگم از ده سالگیم عاشق این شعر بودم و هستم و خواهم بود

و برای این گذاشتمش که کسانی که نخوندن بیان و حتما بخونن چون واقعا ارزشش رو داره


نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

(بقیش تو ادامه مطلب;))


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 11:43  توسط soha  | 

خبر خبر

سلااااااااااااااام

شطوریییییییییییین؟

خووووووفین؟

من که بد نیستم واااااای جاتون خالی امتحانارو دادن

هندسه رو شدم 75/12 از 15 و چون یه سوالم خیلی توپ حل کرده بودم یه امتیاز گرفتم

و فیزیک و هم بیخیال که اصلا خوب ندادم

یعنی سوتی دادم در حد فضااااااااااا وگرنه بلد بودم همه رو بیست و پنج صدمی کم کرده درستارم غلط گرفته نمیدونم والا...

راستییییییییی فاینال زبانمو دادم در کل میشم نود و شیش خداااااااا رو شکر

راستیییییییییی روز دانش اموز مباااااااااااااااارک

امروزم تو این سرما و بارون بنده باید کار انالز هنر میبردم ژاکت پیچیدم دورش رفتم بعدم دبیر هنر یه نگاه تحسین بر انگیز بهش انداخت کللللللللللللی حال کردم بعدشم گفت قابش کنم ببرم مدرسه بزنیم تو راهرو...

حالا داشتم میگفتم تو این سرما برا ما برنامه گذاشتن به مناسیت روز دانش اموز ساعت ده و نیم رفتیم تو حیاط مدرسه یکی از سوما یه اهنگ خوند که صداشون نمیومد از بس صدا ضبط بلند بود ههههههههه

یه سوم هم رژه رفتن دااااااااااااااااااغون جای صفشون اب بارون جمع شده بود نظام که گرفتن اب رفت هوااااااااااا همممممممممممه خیس شدیم نیدونین از سرما من و دوستم شیفی دستکش و با هم عوض میکردیم از بس هم میلرزیدیم معلما همه اون بالا داشتن بهمون میخندیدن

خلااااااااصه کلی مسخره بازی در اوردیم خندیدیم با سرودا که رقصیدیم

بعدشم مدیر اومد گفت دوم و سوم صف ها خیلی مرتب بود اولا

اولا اولا

منم شروع کردم به خوندن :

اولا اولا

اولا

اول ولا

ای اولا...

بچه ها همه اومدن وسط شروع کردن قر دادن کلللللللللللللی خندیدیم 

ولی من یه تصمیمی گرفتم

که از امشب حتی بیشتر از قبل درس بخونم چون با اینکه خوب درس میخوندم امتحانام اون جوری که میخواستم اصصصصصصلا نبودم برام دعا کنین بچه ها

راستی امروز سالگرد فوت پدربزرگ دوستم بود براش یه صلوات بفرستین و یه فاتحه هم بخونین بی زحمت

دوستون دارم

مواظب خودتون باشین

با ارزوی موفقیت برا تک تکتون

باییییی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 16:26  توسط soha  | 

سلااااااااااااااام

سلام به همممممممممممتمون که خیلیم دوستون دارم و دوسم دارین:دی

حالا جدی دوسم دارین؟

بیخیااااااااااااااال

بزار خاطراتمو بگم براتووووووووووون

جااااااااااااااتون خالی گند زدم به امتحان ادبیات دیروووووووز

به قول پگاه:... .... .... ....

خلاااااااااااصه

امتحان زیست و زمینم که امروز دادن خیلی خوب ندادم:(

دیشبم رفتم برا عروسی پسرخالم که چند وقت دیگش لباس خریدم

لباسم اینقده ناااااااااااااااااااااااااااااازه

یه پیرهن خوشگل و مامانی مثه خودم

که به قول خواهرم وقتی میپوشمش شبیه پری دریایی میشم فدام شم...

خلاصه قرار شد شب عروسی پری دریایی شیم شب حنابندون هم یه پیرهن مشکی شیک و توپ دارم که اونو میخوام بپوشم

وااااااااااااااای که چه جیگر طلای بشم منننننننننننن

دیگه دیگه...

اها فردام فاینال دارم هیییییییییییچی نخوندم

دیروزم داشتم بستنی میخوردم...

با قاشقش لثه پشت دو تا دندون جلویی فک بالام رو کندم و لبمم از تو بریدم یه دندونمم که داغون شکسته بود چند وقت پیش کشیدم...

کلا که بگم الان دهنم سرویسه...

وایییییییییییییی

نیدونین اینقدر چااااااااااااق شدم داغووووووووووووون میخوام ازهمین لحظه جدددددددددددی جدی کم تر بخورم و فعالیت ورزشیمو بیشتر کنم که حد اقل واسه عروسی از این تیریپه داغون در بیام

برام دعا کنین:(

خوب دیگه راستی امروز روزیه که جهان افریده شده که الانم اسمش یادم نیست

خوشبهحاله اونایی که یادشون بود از امروز و روزه گرفتن...

دوستون دارم

موفق باشین

بای


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 15:54  توسط soha  | 

نامه زیرکانه پسر به پدرش

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 12:59  توسط soha  |